خوشبختی

خرید بک لینک
شب سرشاری بودرود از پای صنوبرها تا فراتر می رفتدره مهتاب اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بوددر بلندی ها مادورها گم سطح ها شسته و نگاه ازهمه شب نازک تردست هایت ساقه سبز پیامی را میداد به منو سفالینه انس با نفسهایت آهسته ترک می خوردو تپش هامان می ریخت به سنگاز شرابی دیرین شن تابستان در رگ هاو لعاب مهتاب روی رفتارتتو شگرف تورها و برازنده خاکفرصت سبز حیات به هوای خنک کوهستان میپیوستسایه ها بر می گشتو هنوز در سر راه نسیمپونه هایی که تکان می خوردجنبه هایی که به هم می ریخت خوشبختی ...

ما را در سایت خوشبختی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 16:57

صفحه بندی